خرید بک لینک
ای پرنده مهاجر سفرت سلامت اما به کجامیری عزیزم قفسه تموم دنیا روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه میگذره روزای عمرت

برچسب: نویسنده: یوسف محبی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 20:50

چند تا عکس یادگاری با یه بغض و چندتا نامه چندتا آهنگ قدیمی که همه دل خوشیامه آینهای که روبرومه ، غرق تو بهت یه تصویر بارونای پشت شیشه ، من و تنهایی و تقدیر دست من نیست ، نفسم از عطر تو کلافه میشه لحظه ای که حسی از تو ، به دلم اضافه میشه باورم نمیشه اما ، این تویی که داره میره خیره میمونم به چشمات ، حتی گریم نمیگیره چشمای مونده به راه و ، شب تنهایی ماه و یه دل بی سرپناه و ، من و خونه ساعتهای غرق خواب و ، این من بی تو خراب و یادت هرگز نمیمونه ،

برچسب: نویسنده: یوسف محبی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 20:50

من فقط عاشق اینم حرف قلبت و بدونم الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم انقدر زنده بودم تا به جای تو بمیرم من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام کار و بار زندگیم و بزارم برای فردا من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم بشینم یه گوشه دنج موهای تو را ببافم عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم تا به جای تو بمیرم ::افشین

برچسب: نویسنده: یوسف محبی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 20:50

اشکایی که بی هوا رو گونه هام میریزه دلی که از همه ی خاطره هات لبریزه دلی که می خواد بمونه ، تنی که باید بره حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده بیخیال قلبی که این همه تنها مونده آخه دنیای تو ، دنیای دلای سنگیِه واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیِه مثل تنهایی میمونه با تو همسفر شدن توی شهر عاشقی بیخودی دربدر شدن حال و روزمو ببین ، تا که نگی تنها رفت اهل عشق و عاشقی نبود و بی پروا رفت! ::صفا لطفی:: ::یادگاری::

برچسب: نویسنده: یوسف محبی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 20:50

فرشته ، اومدی از دور ، چطوره حال و احوالت یکم تن خسته ی راهی ، غباره رو پر و بالت فرشته ، اومدی از دور ، ببین از شوق تابیدم میدونستم میای حالا ، تورو من خواب میدیدم چه خوبه اومدی پیشم ، تو هستی این یه تسکینه چقدر آرامشت خوبه ، چقدر حرفات شیرینه فرشته، آسمون انگار ، خلاصه ست تو دوتا بالت تو میگی آخرش یک شب ، میان از ماه دنبالت میان، میری، نمیمونی ، تو مال آسمونایی زمین جای قشنگی نیست ، برای تو که زیبایی تو میری، آره میدونم ، نمیگم که بمون پیشم ولی تا

برچسب: نویسنده: یوسف محبی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 20:50

دو دریچه ، دو نگاه ، دو پنجره دو رفیق ، دو همنشین ، دو هنجره دو مسافر ، تو مسیر زندگی دو عزیز ، دو همدم همیشگی با هم از غروب و سایه رد شدیم قصه عاشقی رو بلد شدیم فکر می کردیم آخر قصه اینه جز خدا هیچ کی ما رو نمیبینه دو غربیه ، دو تا قلب در به در دو تا دل واپسه این چشمای تر دو تا اسم ، دو خاطره ، دو نقطه چین دو تا دور افتاده ی تنها نشین عاقبت جدا شدن دستهای ما گم شدیم تو غربت غریبه ها آخرِه اون همه لبخند و سرود چشم پر حسادت زمونه بود ::شایان جعفر نژاد::

برچسب: نویسنده: یوسف محبی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 20:50

خیلی ممنون ، اینقد آسون ، منو داغون کردی واسه احساسی که داشتم ، دلمو خون کردی تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی من و به محبت دو روزه مهمون کردی همه عالم میدونستن که بری ، میمیرم اما رفتی و همه عالم و حیرون کردی خیلی ممنون ، واسه هر چی که آوردی به سرم خیلی ممنون ، ولی من هیچ وقت ازت نمیگذرم من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا با همین سر به هواییت ، منو ویرون کردی من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم تو که این کافی نبود که ، منو مجنون کردی همه

برچسب: نویسنده: یوسف محبی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 20:50

برو اگه میخوای بری ، دلت نسوزه واسه من اینجوری که کلافه ای ، بدتره خوب دلو بکن بکن دلو از این همه ، خاطره های روی آب فکر کن ندیدیم ما همو ، حتی یه بارم توی خواب راحت برو یه قطره ، هم گریه نداره چشم من اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دل بکن من که نمیمیرم اگه ، بخوای تو از اینجا بری چون میدونستم که تو از ، اول راه مسافری شاید نفهمیدی که من ، بی اون که تو چیزی بگی سپردمت دست خدا ، که بی خدافظی نری غصه راهمو نخور ، شاید همین جا بمونم شاید به مقصد رسیدم ،

برچسب: نویسنده: یوسف محبی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 20:50

من ، به بن بست نرسیدم ، راهمو کج کردم با تو مشکلی ندارم ، با خودم لج کردم دنبال راه فرارم ، از تو نه از اینجا میدونی فایده نداره ، بسه دیگه رویا تو چرا خسته نمیشی ، از من دیونه از منی که شب و روزام مثل هم میمونه تو چرا چیزی نمیگی این خودش کابوسه غصه کم کم جون میگیره دل یهو میپوسه من نمیتونم بسازم خونه رویاتو حیفه پای من بریزی همه دنیاتو من خودم اسیر راهم ، تو اسیرم میشی من نمیخوام توی سختی ، تو کنارم باشی ::زینب علاقه:: ::یادگاری::

برچسب: نویسنده: یوسف محبی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 20:50

وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو دلم و از مال دنیا به تو هدیه داده بودم با تموم بی پناهیم به تو تکیه داده بودم هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم هرجا بودم با تو بودم هرجا رفتم تو رو دیدم تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم اگه احساسم و کشتی اگه از یاد منو بردی اگه رفتی بی تفاوت به غریبی سر سپردی بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت یکی هست اینور دنیا که تو یادش مونده اسمت یکی

برچسب: نویسنده: یوسف محبی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 20:50

صفحه بندی